|
دست نوشته های من برای تازه شدن دیر نیست، از همین حالا شروع کن...
| ||
|
خودم را به خواب زده ام ، دنبال بهانه ام ، بهانه ی من باش و بیدارم کن... [ دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٢ ق.ظ ] [ حمیدرضا عارفی پور ]
امروز برف بارید.بدون خبر قبلی و مثل یک مهمان ناخوانده وارد شهر ما شد.دستش رو روی تمام شهر کشید. همه جا رو نوازش کرد و من رو با خودش برد به خاطرات کودکی ... یه کوچه بود پر از بچه های قد و نیم قد. من و خواهر و برادرم هم بودیم.بیخیال همه چیز داشتیم برف بازی میکردیم. یه آدم برفی بزرگ توی کوچه درست کرده بودیم و بچه های همسایه خرابش کرده بودن و ما ناراحت و عصبانی و به قصد تلافی یه آدم برفی دیگه (البته کوچیکتر) توی حیاط درست کردیم تا دست هیچ کس بهش نرسه.رفتم به اون روزهایی که تا صبح مرتب به آسمون نگاه میکردم و دعا میکردم برف قطع نشه تا مدرسه تعطیل بشه. و یا اون روزی که با یه سینی روی برفها لیز میخوردیم و فریاد میزدیم و ... اما حیف که تمام اینها فقط یه خاطره ی زیبا بود کاش میتونستم تو همون خاطرات بمونم و برنگردم . اما نمیشد . هرکاری کردم و هرچقدر التماس کردم ، نشد. و برگشتم. محکوم شدم به زندگی کردن و ساختن آینده . اما اون روزهای قشنگ رو با یه میخ گنده چسبوندم یه گوشه از ذهنم که هر وقت خواستم باز هم به اون روزها سفر کنم -------------------------------------- ادامه مطلب [ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٦ ب.ظ ] [ حمیدرضا عارفی پور ]
آغاز یک سفر... سفر به دور دستها... سفر به ناشناخته ها... سفر به اعماق زندگی... همه چیز بستگی به خودت داره . باید مسیر حرکت رو درست و دقیق انتخاب کنی . باید ابزار و وسایل لازم رو برداری و وسیله ای مطمئن رو برای سفر انتخاب کنی. اما یک چیز هست که از همه ی اینها مهمتره کسی که میخواد تو این سفر همراهت باشه یک همسفر... یه همسفر خوب تو هر شرایطی با تو میمونه ، کمکت میکنه و تو رو به مقصد میرسونه. اصلا بزار اینجوری بگم هر وقت تصمیم گرفتی که مسافرت خودت رو آغاز کنی . فقط به این فکر کن که یه همسفر خوب انتخاب کنی . همین ...... ... بعدش توکل کن و سفر رو آغاز کن ... [ یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٧ ب.ظ ] [ حمیدرضا عارفی پور ]
اگر حرفی برای گفتن وجود داشت دیوارها سکوت نمی کردند ... [ چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۱ ق.ظ ] [ حمیدرضا عارفی پور ]
خودکار رو بر میدارم دفتر رو باز میکنم و شروع میکنم به نوشتن خط اول : ..................................... به نام خدا خط دوم: ..................................... یکی بود ، یکی نبود خط سوم:
و میرم توی فکر. مشکل اصلی تازه شروع میشه ، تازه یادم میاد که موضوعی رو برای نوشتن انتخاب نکردم. با خودم میگم اصلا چی بنویسم ، درباره چی بنویسم ، از کجا شروع کنم ..... ؟ و باز هم فکر میکنم .... فقط میدونم که نوشتن رو دوست دارم ، درباره ی همه چی ، همه جا ، همه کس . ولی نمیدونم از کجا شروع کنم.... کلمات توی سرم وول میخورن ، با هم دعواشون میشه و من هم نمی تونم آرومشون کنم . انکار که هرکدومشون دوست دارن زودتر از بقیه بیان بیرون..... بازهم سعی میکنم .... ولی فایده ای نداره ، کلمات آروم نمیگیرن ، نمیتونم مرتبشون کنم . پشیمون میشم دفتر رو میبندم خودکار رو میزارم زمین چشمام رو میبندم و آروم میشم و باز هم برای هزارمین بار از خودم قول میگیرم که از فردا حتما موفق بشم... [ سهشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٩ ق.ظ ] [ حمیدرضا عارفی پور ]
|
![]() | |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||