دست نوشته های من

برای تازه شدن دیر نیست، از همین حالا شروع کن...

سلام...

یه سلام به اندازه ی تمام دلتنگی های دنیا...

راستش این روزها خیلی سرم شلوغه. از هفته ی دیگه امتحانات شروع میشه . خیلی استرس دارم . از صبح تا غروب سر کارم ، غروب هم که میام خونه باید با کلی خستگی بشینم سر درس و کتاب . هر چی هم میخونم تو کلم نمیره

این ترم کلا ترم خوبی نبود . چون ترم اول بود بود واحدها رو خود دانشگاه انتخاب کرده بود و ساعت کلاسها با ساعت کاری من تداخل داشت.یه پام دانشگاه بود و یه پای دیگه ام محل کار

نمیدونم ...

خیلی خسته ام ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط حمیدرضا عارفی پور نظرات () |

                                            

امروز برف بارید.بدون خبر قبلی و مثل یک مهمان ناخوانده وارد شهر ما شد.دستش رو روی تمام شهر کشید. همه جا رو نوازش کرد و من رو با خودش برد به خاطرات کودکی ...

یه کوچه بود پر از بچه های قد و نیم قد. من و خواهر و برادرم هم بودیم.بیخیال همه چیز داشتیم برف بازی میکردیم. یه آدم برفی بزرگ توی کوچه درست کرده بودیم  و بچه های همسایه خرابش کرده بودن و ما ناراحت و عصبانی و به قصد تلافی یه آدم برفی دیگه (البته کوچیکتر) توی حیاط درست کردیم تا دست هیچ کس بهش نرسه.رفتم به اون روزهایی که تا صبح مرتب به آسمون نگاه میکردم و دعا میکردم برف قطع نشه تا مدرسه تعطیل بشه. و یا اون روزی که با یه سینی روی برفها لیز میخوردیم و فریاد میزدیم و ...

اما حیف که تمام اینها فقط یه خاطره ی زیبا بود

کاش میتونستم تو همون خاطرات بمونم و برنگردم . اما نمیشد . هرکاری کردم و هرچقدر التماس کردم ، نشد. و برگشتم. محکوم شدم به زندگی کردن و ساختن آینده . اما اون روزهای قشنگ رو با یه میخ گنده چسبوندم یه گوشه از ذهنم که هر وقت خواستم باز هم به اون روزها سفر کنم

                                --------------------------------------




ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط حمیدرضا عارفی پور نظرات () |

آغاز یک سفر...

سفر به دور دستها...

سفر به ناشناخته ها...

سفر به اعماق زندگی...

همه چیز بستگی به خودت داره . باید مسیر حرکت رو درست و دقیق انتخاب کنی . باید ابزار و وسایل لازم رو برداری و وسیله ای مطمئن رو برای سفر انتخاب کنی.

اما یک چیز هست که از همه ی اینها مهمتره

کسی که میخواد تو این سفر همراهت باشه

یک همسفر...

یه همسفر خوب تو هر شرایطی با تو میمونه ، کمکت میکنه و تو رو به مقصد میرسونه.

اصلا بزار اینجوری بگم

هر وقت تصمیم گرفتی که مسافرت خودت رو آغاز کنی . فقط به این فکر کن که یه همسفر خوب انتخاب کنی . همین ......

... بعدش توکل کن و سفر رو آغاز کن ...

نوشته شده در یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط حمیدرضا عارفی پور نظرات () |

اگر حرفی برای گفتن وجود داشت دیوارها سکوت نمی کردند ...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط حمیدرضا عارفی پور نظرات () |

خودکار رو بر میدارم

دفتر رو باز میکنم

و شروع میکنم به نوشتن

خط اول : .....................................

                                                        به نام خدا

خط دوم: .....................................

                                                  یکی بود ، یکی نبود

خط سوم: 

 

و میرم توی فکر. مشکل اصلی تازه شروع میشه ، تازه یادم میاد که موضوعی رو برای نوشتن انتخاب نکردم.

با خودم میگم اصلا چی بنویسم ، درباره چی بنویسم ، از کجا شروع کنم ..... ؟

و باز هم فکر میکنم ....

فقط میدونم که نوشتن رو دوست دارم ، درباره ی همه چی ، همه جا ، همه کس . ولی نمیدونم از کجا شروع کنم....

کلمات توی سرم وول میخورن ، با هم دعواشون میشه و من هم نمی تونم آرومشون کنم . انکار که هرکدومشون دوست دارن زودتر از بقیه بیان بیرون.....

بازهم سعی میکنم ....

ولی فایده ای نداره ، کلمات آروم نمیگیرن ، نمیتونم مرتبشون کنم .

پشیمون میشم

دفتر رو میبندم

خودکار رو میزارم زمین

چشمام رو میبندم و آروم میشم و باز هم برای هزارمین بار از خودم قول میگیرم که از فردا حتما موفق بشم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط حمیدرضا عارفی پور نظرات () |