دست نوشته های من
برای تازه شدن دیر نیست، از همین حالا شروع کن... 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

پشت فرمون نشسته بودم که یک لحظه حواسم پرت شد و با آینه ی ماشینی که گوشه خیابون پارک بود برخورد کردم.

شدت ضربه زیاد بود و باعث شد که آینه ی هر دو تا ماشین بشکنه. پیاده شدم و چند دقیقه منتظر وایستادم تا شاید صاحب ماشین پیداش بشه...

اما خبری نشد...

به ناچار یک برگ کاغذ برداشتم و شماره ی خودم رو روش نوشتم و به همراه توضیح پشت برف پاک کن ماشین گذاشتم.

چند روز از این موضوع گذشت و خبری نشد... اما بعد از چند روز صاحب ماشین زنگ زد و گفت: "فقط تماس گرفتم تا ازت تشکر کنم. همینکه پای کاری که کردی وایستادی خیلی ارزشمنده. میتونستی بزاری و بری، مثل کاری که خیلی ها میکنن".

و من متعجب از این برخورد با خودم فکر میکردم که مرز بین انصاف و بی انصافی چقدر باریکه و چه ساده میشه منصفانه فیلم بازی کرد...!

[ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمیدرضا عارفی پور ]

خودم را به خواب زده ام ،

دنبال بهانه ام ،

بهانه ی من باش و بیدارم کن...

[ دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ حمیدرضا عارفی پور ]

سلام...

یه سلام به اندازه ی تمام دلتنگی های دنیا...

راستش این روزها خیلی سرم شلوغه. از هفته ی دیگه امتحانات شروع میشه . خیلی استرس دارم . از صبح تا غروب سر کارم ، غروب هم که میام خونه باید با کلی خستگی بشینم سر درس و کتاب . هر چی هم میخونم تو کلم نمیره

این ترم کلا ترم خوبی نبود . چون ترم اول بود بود واحدها رو خود دانشگاه انتخاب کرده بود و ساعت کلاسها با ساعت کاری من تداخل داشت.یه پام دانشگاه بود و یه پای دیگه ام محل کار

نمیدونم ...

خیلی خسته ام ...

[ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٤ ‎ق.ظ ] [ حمیدرضا عارفی پور ]

                                            

امروز برف بارید.بدون خبر قبلی و مثل یک مهمان ناخوانده وارد شهر ما شد.دستش رو روی تمام شهر کشید. همه جا رو نوازش کرد و من رو با خودش برد به خاطرات کودکی ...

یه کوچه بود پر از بچه های قد و نیم قد. من و خواهر و برادرم هم بودیم.بیخیال همه چیز داشتیم برف بازی میکردیم. یه آدم برفی بزرگ توی کوچه درست کرده بودیم  و بچه های همسایه خرابش کرده بودن و ما ناراحت و عصبانی و به قصد تلافی یه آدم برفی دیگه (البته کوچیکتر) توی حیاط درست کردیم تا دست هیچ کس بهش نرسه.رفتم به اون روزهایی که تا صبح مرتب به آسمون نگاه میکردم و دعا میکردم برف قطع نشه تا مدرسه تعطیل بشه. و یا اون روزی که با یه سینی روی برفها لیز میخوردیم و فریاد میزدیم و ...

اما حیف که تمام اینها فقط یه خاطره ی زیبا بود

کاش میتونستم تو همون خاطرات بمونم و برنگردم . اما نمیشد . هرکاری کردم و هرچقدر التماس کردم ، نشد. و برگشتم. محکوم شدم به زندگی کردن و ساختن آینده . اما اون روزهای قشنگ رو با یه میخ گنده چسبوندم یه گوشه از ذهنم که هر وقت خواستم باز هم به اون روزها سفر کنم

                                --------------------------------------




ادامه مطلب
[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمیدرضا عارفی پور ]

آغاز یک سفر...

سفر به دور دستها...

سفر به ناشناخته ها...

سفر به اعماق زندگی...

همه چیز بستگی به خودت داره . باید مسیر حرکت رو درست و دقیق انتخاب کنی . باید ابزار و وسایل لازم رو برداری و وسیله ای مطمئن رو برای سفر انتخاب کنی.

اما یک چیز هست که از همه ی اینها مهمتره

کسی که میخواد تو این سفر همراهت باشه

یک همسفر...

یه همسفر خوب تو هر شرایطی با تو میمونه ، کمکت میکنه و تو رو به مقصد میرسونه.

اصلا بزار اینجوری بگم

هر وقت تصمیم گرفتی که مسافرت خودت رو آغاز کنی . فقط به این فکر کن که یه همسفر خوب انتخاب کنی . همین ......

... بعدش توکل کن و سفر رو آغاز کن ...

[ یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ حمیدرضا عارفی پور ]

اگر حرفی برای گفتن وجود داشت دیوارها سکوت نمی کردند ...

[ چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ حمیدرضا عارفی پور ]

خودکار رو بر میدارم

دفتر رو باز میکنم

و شروع میکنم به نوشتن

خط اول : .....................................

                                                        به نام خدا

خط دوم: .....................................

                                                  یکی بود ، یکی نبود

خط سوم: 

 

و میرم توی فکر. مشکل اصلی تازه شروع میشه ، تازه یادم میاد که موضوعی رو برای نوشتن انتخاب نکردم.

با خودم میگم اصلا چی بنویسم ، درباره چی بنویسم ، از کجا شروع کنم ..... ؟

و باز هم فکر میکنم ....

فقط میدونم که نوشتن رو دوست دارم ، درباره ی همه چی ، همه جا ، همه کس . ولی نمیدونم از کجا شروع کنم....

کلمات توی سرم وول میخورن ، با هم دعواشون میشه و من هم نمی تونم آرومشون کنم . انکار که هرکدومشون دوست دارن زودتر از بقیه بیان بیرون.....

بازهم سعی میکنم ....

ولی فایده ای نداره ، کلمات آروم نمیگیرن ، نمیتونم مرتبشون کنم .

پشیمون میشم

دفتر رو میبندم

خودکار رو میزارم زمین

چشمام رو میبندم و آروم میشم و باز هم برای هزارمین بار از خودم قول میگیرم که از فردا حتما موفق بشم...

[ سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ حمیدرضا عارفی پور ]
........

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گـاهــی فـقــط بـایـد لـبـخند بـزنـی و رد شـوی بگذار فـکــر کـنــند نفهمیدی...
صفحات اختصاصی
RSS Feed